Saturday, March 16, 2002

یکی به من بگه اخه چرا این آدم بزرگا �کر می کنند همه چیز را می دانند و �قط باید از دیگران ایراد کار هایشان را بگیرند
آخه یکی نیست بگه اول خودتان را درست کنید بعد بخواهید خلق خدا را اصلاح کنید
می دانم باید به خوبی ها نگاه کرد به امکانات به هزار و یک چیز خوب که در کنارم هست ولی الان اصلا نمی توانم به آنها �کر کنم
آدم کلی حر� خوب و پند و.....بلد ولی وقتی پای عمل می رسه کلی کم می آورد(من خودم را می گویم)
کسی راهی به نظرش می رسه؟
واقعا ببخشید اصلا یادم ر�ت سلام کنم از آن لحضاتی بود که می خواستم من�جر بشم اگر این وبلاگ نبود به نظرم الان یک زلزله چند ریشتری آمده بود
حا�ظ آوردم ببینید چی آمد:
چو دوست در سر زل�ش زنم؛به تاب رور؛
ور آشتی طلبم؛ با سر عتاب رود
شب شراب ؛خرابم کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم؛به خواب رود
چو ماه نو؛ ره نظارگان بی چاره
زند به گوشه ابروی و ؛ در نقاب رود
مرا به عهد شکن خوانده ای و می ترسم
که با تو؛روز قیامت ؛هم این خطاب رود
گدائی در جانان به سلطنت م�روش!
کسی ز سلیه آین در به آ�تاب رود؟
طریق عشق؛ پر آشوب و �تنه است ای دل
بی�تد آن که در این راه با شتاب رود
دلا چو پیر شدی حسن و نازکی م�روش
که این معامله در عالم شباب رود
سواد نامه ی موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود؛ ور صد انتخاب رود
حباب را چو �تند باد نخوت اندر سر
کاهداریش اندر سر سراب رود
حجاب را توئی حا�ظ از میان برخیز!
خوشا کسی که در این پرده بی حجاب رود!
................
از تمام دوستانی که برایم نامه نوشتن و نظرشان را گ�تن ممنونم از پیشنهادها حتما است�اده می کنم
سلام
سخن امروز navabi online را خوانده اید واقعا جالب است مخصوصا در این مدت که کلی از وبلاگ نویسان عزیز از این سرزمین سبز نا امید شده اند.خورشید خانوم هم که از مطلب خودش در مورد این کشور گل و بلبل پشیمان شده است
ولی اگر با دقت مطالب navabi online را بخوانید می بینید که همه حقیقت دارد و به نظر من تمام دلایل عقب ا�تادگی ما نسبت به کشور های دیگه است حر� از کشور های دیگه شد یک مطلب جالبی را چند وقت پیش شنیدم که بد نیست برای دوستان بگم
با شخصی صحبت می کردم که در آلمان آمریکا کانادا �رانسه و ایران زندگی کرده است می گ�ت مردم آلمان هم به اندازه ایرانی ها دنبال زندگی مردم هستند و در مهمانی ها یا هر مکان یا مناسبتی که یک عده دور هم جمع می شوند راجع به لباس زندگی و..... دیگران نظر می دهند و حتی این حالت در آقایان هم به همان شدد دیده می شود برای من که این مطالب خیلی جالب بود یا حتی می گ�ت در مدرسه بچه ها خیلی به دنبال این هستند که چی بپوشند و الان دورست اسمش یادم نمی آید ولی یک مارک را برای ک�ش می گ�ت که در مدرسه بچه ها می پوشند و کسی حاضر نیست غیر از آن از مارک دیگری است�اده کند و یا در کانادا بچه ها کلی �کر می کنند که چی بپوشند و برن مدرسه ولی این حالت �قط تا سن 23 24 سالگی است و بعد از آن بی اهمیت می شود
واقعا با این مطالب چرا باز هم آنها بهتر از ما کار می کنند و پیشر�تشان از ما سریع تر است به نظر من ما این عادتها را تا پایان عمر با خودمان داریم ولی آنها یک جایی قطع می کنند ولی در مورد ا�راد آلملنی هیچ نظری نمی توانم بدهم و دلیلش را پیدا نمی کنم
نظر شما چیست؟
چقدر قلمبه سلمبه نوشتم از بس عادت کردم ایجوری حر� بزنم �راموش می کنم اینجا آزادم و می توانم راحت بنویسم ولی خوب اشکال نداره عوضش اینطوری ادبیات بهداشتی را رعایت می کنم

Friday, March 15, 2002

اومدم کلی قیا�ه بگیرم که من از همه وبلاگ نویسان کوچکتر هستم ولی اون همکلاسیم که گ�تم آدرسش را نگ�ت از من کوچکتر است
راستی الان چند تا وبلاگ �ارسی داریم؟ یواش یواش داره یک موضوع حسابی می شه
سلام به همه
امروز کلی کار کردم و حسابی خسته شدم صبح که ر�تم امتحان بدم بعد هم که برگشتم تمام خانه را جارو کردم و تازه ساعت 4:30 نهار خوردم ولی با وجود اینکه خسته بودم یک احساس رضایت خوبی داشتم
مطلبی بود که می خواستم بگم
و اینکه چرا آدم ها وقتی همدیگر را میشناسند می خواهند خیلی چیزها را مخ�ی کنند؛ عجب جمله ا ی شد ؛ آخه چند روز پیش �همیدم یکی از بچه های کلاس زبان هم وبلاگ می نویسه ولی وقتی گ�تم اسم وبلاگت چیه نگ�ت
من نمی �همم چرا ما اینقدر به حر� مردم اهمیت می دهم و ترجیح می دهند کسی چیزی نداند تا درباره ما قضاوت نکنند و پشت سرمان چیزی نگویند اصلا چرا همه آدم ها وایسادن تا یکی کاری بکنه و بعد بنشیند و راجع به آن حر� بزنند و قضاوت کنند
و بجای اینکه سرشان به زندگی خودشان باشد به زندگی همه کار دارند
من و دوستم راه کلاس زبان تا خانه را پیاده می آییم نمی دانید مردم به ما دو تا که تازه یک لباس خیلی معمولی پوشیدیم و مقنعه هم سرمان هست چه طور نگاه ه می کنند یک د�عه هم یک خانومی از کنارمان رد شد و شروع کرد به نچ نچ کردن دیگه کم مانده بود از کوره در بریم
قضاوت ک�ر است شادی �ریضه نمی دانم این جمله مال کی است ولی جمله جالبی
راستی این کتاب عطبه برتر هم خیلی جالب پیشنهاد می کنم بخوانید

Wednesday, March 13, 2002

سلام به همه امروز کلاس زبان ما تمام شد و تا سال دیگه خبری از کلاس نیست من که دلم تنگ می شه کلاس خیلی خوبی داریم من خیلی دوستش دارم موسسه خیلی جالبی است مخصوصا رئیسش آقای دکتر رضوان

Tuesday, March 12, 2002

نخیر همه باهم از این مملکت نا امید شدن اول خورشید جان بعد دندان پزشک بعد هم کلی از دوستان خاطراتشان را در مورد این تجربه که �کر می کنم نقطه مشترک همه ما ایرانیان داشتن همین تجربه است؛ نوشتن.
گ�تم که من هم از این تجربه ها دارم و در عوض به خاطر یکی از آنها مجبور شدم تمام دانشگاه صنعتی شری� را بگردم و بعد از آن هر وقت با بچه های آن دانشگاه صحبت می کنم اینقدر خوب همه جا را بلدم که همه اول �کر می کنند من دانشجو آنجا هستم!!!!!!!!
ولی یکی از این خاطرات که به جوک شبیه است و من کلی خندیدم را برایتان می نویسم:
من در کلاسهای خبر نگاری صدا و سیما(باشگاه خبرنگاران جوان) شرکت کردم و ترم را هم ما مو�قیت تمام کردم؛بعد از پایان ترم یک روز خانومی زنگ زد و گ�ت �ردا به ساختمان جدید بیایید (نمی دانم آیا ساختمان را دیده اید یا نه؟یک ساختمان بزرگ درست کردن بر خیابان کمی بالاتر از مرکز خرید جام جم.از بیرون که نگاه می کنید �کر می کنید چه خبره. ولی من که ر�تم تو می گم هیچ چیز جدیدی نیست مثل همه جاهای دیگه آ�تابه لگن......شام و نهار.....) خلاصه هر چی از خانمی که تماس گر�ته بود پرسیدم آخه کجای آن ساختمان سه طبقه گ�ت بیاید متوجه می شوید و گوشی را قطع کرد.�ردا صبح من ر�تم آنجا اول که پام را در ساختمان گذاشتم دربان دم در شروع کرد به بازجویی از من!!!! نمی دانید چه سئوال های مسخره ای از من کرد کم مانده بود بگه شناسنامه ات را بده خلاصه بعد از گذشتن از این خان ر�تم دنبال اینکه کجا باید بروم . خسته یتان نکنم بعد ینکه به همه اتاقها سر زدم و صد د�عه بالا پایین ر�تم به این نتیجه رسیدم که برم اتاق رئیس در را که باز کردم دو تا پسر جوان در اتاق بودن شروع کردم به توضیح دادن و اینکه حالا نمی دانم کجا باید بروم که یک د�عه اون یکی پرید وسط حر�م که مدارک باید می آوردی ؟من هم گ�تم نمی دانم هر چی پای تل�ن پرسیدم جوابم را ندادند .گ�ت: یعنی شما به عنوان یک خبر نگار جوان نپرسیدید و اطلاعات نگر�تید؟ من هم که دیگه صبرم داشت تمام می شد گ�تم: مرکز به عنوان یک منبع اطلاع رسانی نباید جواب من را بدهد؟ پسره دوباره پرسید آخه پس به شما چی گ�تن؟ و من هم تمام مکالمه پشت تل�ن را دوباره گ�تم که یک هو برگشت گ�ت تشب� آوردید پس تشی� داشته باشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من هم از کوره در ر�تم واز اتاق آمدم بیرون آخه این هم شد حر�( تشی� آوردید تشی� داشته باشید) . داشتم از پله ها می آمدم پایین که دیدم یکی داره من را صدا میکنه منشی د�تر رئیس بود و گ�ت حالا چرا عصبانی می شوید تشی� بیاورید بالا خلاصه ر�تم و مو�ق به زیارت آقای رئیس شدم. حالا رئیس را ببینید برگشته می گه آخه خانم مگه ما با شما چه کار داریم مگه می خواهیم چه کار کنیم من را می گید همینطوری ماندم گ�تم مگه من چی گ�تم می خواهم بدانم کجا باید بروم شما با من تماس گر�تید
خلاصه آخر معلوم شد که برای صادر کردن کارت و مصاحبه باید می ر�تم
راستی دیشب چهارشنبه سوری قلابی بود ها !حتما وبلاگها پر می شه از خاطرات و ات�اقهای آن روز . ولی واقعا جالب بود که رسم رسوم و روز ....را عوض کنند کم مانده بود بگن همین ه�ته هم باید عید بگیرید
راستی این وبلاگ مجید ریاضی هم جالبه.چه دوستای جالب داره.به نظر من اگه آدم چند تا از این دوستا داشته باشه هیچ وقت حوصله اش سر نمی ره.

نخیر این وبلاگ من هم جنیی این د�عه درست شد و آن متن ناخوانا هم پاک شد!!!!!
سلام
نه خیر مثل اینکه مشکلات من با وبلاگ تمامی ندارد اول که مجبور شدم ص�حه و آدرس را عوض کنم چون لینکهای ص�حه قبلی کار نمی کرد حالا که این مشکلات حل شده دیشب دو ساعت نشستم نوشتم بعد که پست کردم ناخوانا است در قسمتedit هم پاکش کردم ولی ازweblog پاک نشدولی کلی چیز یاد گر�تم من که قبل ازhtml هیچ چیز نمی دانستم کلی چیز یاد گر�تم
دیروز یک کتاب جدید از پائولوکوئلیوخریدم به نام عطیه برتر (رساله ای درباره عشق) کتاب بسیار جالبی است به این جمله ها توجه کنید:
اگر به زبان مردم و �رشتگان سخن گویم و عشق نداشته باشم به نحاس صدا دهنده و سنج �غان کننده ماننده شده ام. اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانشها؛ اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آن جا که کوه ها را جابجا کنم؛
و عشق نداشته باشم
هیچم
هنوز تمام کتاب را نخواندم ولی به نظرم از آن کتابهایی است که نمی شود خلاصه کرد چون هر جمله اش مطلبی زیبا دارد
امروز وبلاگ خورشید خانوم را خواندم دلم کباب شد چون این بلا به شکلهای مختل� سر خودم هم آمده تازه با توجه به این که من دانش آموز بودم و وضع خیلی بد تر بود!


Sunday, March 10, 2002

من �کر می کنم از همه وبلاگ نویسان کوچکتر هستم یا حداقل از اونهایی که من وبلاگهایشان را می خونم امیدوارم به توانم وبلاگ خوبی داشته باشم
سلام به همه دوستان